تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

یک روز تو

 

چشم هایت را می گشایی و بلافاصله می فهمی پاسخ تلفن همراه تو به التماس دست های آنکه شماره گرفته  است که چشم های تو را باز کرده است . تلفن را از کنار دستت بر می داری و دکمه پاسخ را می فشاری .

-       سلام عزیزم . بیداری ؟

-       آره . قربونت برم

-       خدا نکنه . دوستت دارم

-       منم دارم

-       می خوایی باز زنگ بزنم یا بیدار شد ی؟

-       نه بیدارم . مرسی

-       باشه من باز شیش زنگ می زنم

-       باشه عزیزم

کش و قوسی به تنت می دهی و در احساس خوش شنیدن صدای آنکه دوستت دارد غرق می شوی . پلک هات روی هم می افتد و تو با سنگینی آن کنار می آیی . پانزده دقیقه کوتاه ، فکر کردن به اینکه در آغوش صاحب صدا بخوابی لذت بخش است .

دوباره صدای تلفن بر می خیزد .

-       جانم عزیزم

-       سلام بیداری ؟

-       آره عزیزم بیدارم

-       باشه

و صبح آغاز می شود . بر می خیزی . کمی به اطراف خیره می شوی . برادر ها و خواهرهات گوشه و کنار خانه آرام گرفته اند . بی صدا ، مثل هوا بلند می شوی . باید آبی به دست و صورتت بزنی . به دستشویی می روی و در آینه به خودت ، به چشمهات خیره می شوی .

- یعنی منو دوست داره ؟

بعد از این همه مدت  بی مهابا می گوید دوستت دارد . بی آنکه هیچوقت به این فکرکند که آیا تو هم دوستش داری یا نه؟ دوستش داری و خودت هم این را می دانی .

آب صورتت را می نوازد . دوباره مشتی دیگر آب به صورتت می زنی . به بچگی هات برمی گردی و چند باره حجم بیشتری از آب را توی دست هات می گیری و به صورتت می زنی . دوباره توی آینه خیره می شوی .

-       دوستم داره ! حتماً!

می آیی اتاق خودت . شانه را دست می گیری و به جان موهات می افتی . هر بار که مویی روی شانه می ماند بر می داری و مچاله می کنی . به این فکر می کنی که او موهای تو را که از سرت جدا می شوند ، توی جیبش می گذارد .

-       این موها حرمت دارند . برای عشق منند .

لبخند می زنی .

-       خندتو دوست دارم . دیوونم می کنه . لبات که به خنده وا می شن قشنگ ترن . خیلی دوستت دارم

موهات را جمع می کنی پشت سرت و می بندی . لباسهات را بر می داری که عوض کنی . کدام پیرهنت را ؟ کدام یکی را بپوشی ؟ پیرهن سرخابی را دست می گیری . سینه بندت را محکم می کنی و روی آن پیرهن بی آستین سرخابی را می پوشی . دستی رو برآمدگی سینه ات می کشی و دست  او را می بینی که دارد  آنها را مشت می کند  و با ولعی سیری ناپذیر لابه لای لب هاش می فشارد و می مکد . تنت می لرزد . احساس خوشایندی چشم هات را می بندد  و می گشاید . دارد دیر می شود .

تلفن همراهت را که زنگ زده از جلوی آینه بر می داری و دکمه پاسخ را می فشاری

-       بیدار شدم جیگرم

-       باشه هر وقت رسیدی سر کار بهم زنگ بزن

-       باشه چشم

-       من هم الان راه می افتم .

-       باشه مراقب خودت باش

به روزهایی فکر می کنی که هر روز صبح نه با صدایش که با بوسه او بیدار خواهی شد و نه با فکر او که در کنار او به زندگی سلام خواهی داد .

راه می افتی تا سر خیابان ، هنوز صدای او که گرمت کرده در گوشت می پیچد . چقدر دوست داری وقتی صبح صدای خواب آلوده اش مسحور و مست بیدارت می کند . چقدر دوست داری . به محل کار که می رسی بلافاصله تلفن را برمی داری و شماره او را می گیری . تا صدای زنگ تلفن به صدای او منتهی بشود نگرانی که نکند دوباره خوابش برده باشد . از اینکه دیشب با حرفهایت باعث شده ای دیر بخوابد ، غصه دار می شوی .

-       سلام جیگری نفسی زندگی خانومی من

انگار نه انگار دیشب تلخ ترین حرفها را شنیده باشد .

-       سلام . کجایی؟

-       باز خواب موندم . تو کجایی ؟

-       چرا ؟ آخه تو منو بیدار کردی که !

-       خب باشه . من رییسم بایدیه فرقی بابقیه داشته باشم یا نه !؟

می خندی .

-       از دست کارای تو !

می خندد .

-       از دست کارای خودت !

-       باشه . رسیدم سر کار خبر می دم بهت

-       عالیه . زود برو .

-       هر وقت تونستی بهم زنگ بزن .

-       باشه عزیزم

-       دوستت دارم

-       منم دارم

گوشی را می گذاری و به ساعت خیره می شوی

شروع می کنی . ظهر که می شود تازه فرصت سرخاراندن پیدا می کنی . هر یک ساعت یک پیام کوتاه رسیده .

-       دوستت دارم

-       خسته نباشی عیال

-       جیگرم چطوره

-       دوستم داری هنوز ؟

نمی دانی جواب کدام را بدهی . شماره هشت را و بعد  دکمه تماس را می فشاری . بعد از چند بار بوق کوتاه صداش توی گوشت می پیچد .

-       سلام دردونه

-       سلام عزیزم . ناهار خوردی ؟

-       نه اما الان یه چیزی می خورم .

اخم می کنی . این کارهاش عذابت می دهد . خیلی با بقیه فرق دارد . تا پای جان کار می کند . ازاینکه گاهی اجازه نمی دهد تا از کارهاش سر در بیاوری ، احساس خوبی نداری .

-       عزیز دلم یه خرده به فکر خودت باش . من شوهر بی جون نمی خوام ها !

-       چشم عزیزم . همین الان می رم یه چیزی پیدا می کنم و می خورم .

می دانی به خاطر تو این را می گوید و تاشب که برسد خانه بعید است چیزی بخورد . آنقدر کار دارد که نتواند حتی یک ساعت برای غذا خوردن وقت بگذارد .

-       به کارت برس . هروقت سرت خلوت شد بهم زنگ بزن

-       باشه شوهر

-       دوستت دارم

-       منم دارم

گوشی را می گذاری و لیوان آب را در دست می گیری . صداش همیشه آرامت میکند . همیشه. حتی وقتی عصبانی هستی و او را طرد می کنی . آرام گوش می دهد و آخر سر با بغض با تو خداحافظی می کند . هر بار با خودت قرار می گذاری : دیگر اینطور با او حرف نزنی . اما نمی شود . آآآنقدر در اطرافت دردسر هست که نتوانی به وعده ات عمل کنی . میدانی هیچ کس به اندازه او حرفهایت و دغدغه هایت را نمی فهمد .

کیفت را بر می داری که راه بیفتی . او ساعتی است کمی پایین تر از محل کارت منتظر است . مثل هر روز ، تا تنها یک ساعت یا حتی کمتر در کنار تو به خانه تان برسی . هرچه فکر می کنی یادت نمی آید کسی تا به حال اینقدر برایت وقت گذاشته باشد  . چند ساعت راه را بر خود هموار می کند . به محل کارت می آید تا برای همین چند دقیقه کم در کنارت باشد. می دانی . می دانی چقدر دوستت دارد . آنچه نمی دانی اینست که چرا اینقدر ناخواسته باعث آزارش شده ای . دوستش داری و می دانی باعث خوشبختی توست . اما تردید بدی دامنگیرت است .

تا خود خانه با دست هایت با نگاهت با ایما و اشاره ات با او حرف می زنی . لذت و آرامش را در چشمان او و در ته دلت حس می کنی . وقتی از او جدا می شوی . هنوز چند قدم از تو دور نشده که حس می کنی چیزی را گم کرده ای . بارها گفته که او هم این احساس را دارد . عادت نیست . دلبستکی عجیبی است که در تو ریشه دوانده . در تو و او . آنقدر زود به او دل داده ای که گویی سالهاست با او زندگی کرده ای . تنگاتنگ .

تا به خانه برسد نگران تن خسته اویی. می رسد و خبر می دهد . خیالت راحت می شود .

لباسهات را می کنی و به حمام می روی . دستهاش را می بینی که از پشت روی سینه هات می لغزند . صورتش را می بینی که به صورتت چسبانده و توی گوشت ، دلنشین ترین حرفها را زمزمه می کند . لبخندی روی لبهات می سُرد . آرام می شوی . یک آن همه آنچه در آینه بود به جهنم تبدیل می شود . چه قدر بد . واقعیت دوباره برگشته لبخند روی لب هات می ماسد .

گرمای سشوار برقی دارد حالت را بد می کند . تلفن را برمی داری . تماس بی پاسخ و دوباره او . شماره هشت را و بعد  دکمه تماس را می فشاری . دوباره بعد از چند بار بوق کوتاه صداش توی گوشت می پیچد . لبخند دوباره بر می گردد .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط مه دود |

دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست

.

 .

از پا فتاد زخمی زخم زبانتان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط مه دود |

سلام نمی دونم چطور بگم . یه بار چند وقت یش سعی کردم با استفاده از تلفن همراهم به روز کنم که مثل چی پشیمون شدم . اما حالا هر چی فکرمی کنم یادم نمیاد اون شب چی نوشته بودم اما هرچی بود روز وبلاگم نیومد .

یادمه نوشته بودم سهراب سپهری قبل از اینکه بفهمه دچار بیماری لا علاجه خیلی شعرهای پر از زندگی و اینجور چیزا بود و وقتی فهمید ( با همه احترامی که برای روح این نویسنده قائلم ) یه من ماست چقدر کره داره تازه به واقعیت برگشت .

من هم یه جورایی ازگی ها داره دوییم می افته یه من ماست چقدر کره داره . به همین خاطر طی یک استحاله عجیب دارم یه کارایی می کنم که غصه سر آید . زیاد منتظر نمی مونید . میام!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط مه دود |

سلام اين اولين باره كه دارم سعي ميكنم با موبايل به روز كنم.پس اگه ايراد فني ديدي به بزرگي خودتون ميبخشيد. شنيده بودم سهراب سپهري بعد از اينكه فهميد سرطان داره به كل از اميد و سيب و شقايق و ايمان و اين جور چيزا برگشت (و با احترام به روح اين شاعر ) فهميد يه من ماست چقدر كره داره-اين جمله قبل يعني رئاليست شد- علي ايهالا بنده هم به دلايلي كه مرقوم شدني نيست از جمله حقوق شش ماهه معوقه شهرداري ،محل كارم، بعلاوه عيدي - به اميد باور كردن همسرم و پاداشها و مساعده هاي نبوده- و يك سري امور ديگه كه نقلش موضوعيت نداره ف
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط مه دود |

سلام سيد

نمي دونم چه طور شد كه يادم رفت .

تو بهتر مي دوني

نمي دونم كه چه طوري سر خوردم

تو بهتر مي دوني

نمي دونم كي اصلا افتادم

تو بهتر مي دوني

از روزي كه بهت گفتم دستمو ول كن خودم راه رو پيدا مي كنم زياد نمي گذره

از روزي ه م كه توي اين گردنه مه آلود كه هيچ راهي توش پيدا نيست گير كردم هم زياد نمي گذره

تا دستمو ول كردي همه جا مه آلود شد

سلام سيد

تو هم از ساداتي

موعود مني

اما ديگه مي خوام سيد صدات كنم

مي خوام برگردم يه بار ديگه مثل همون شبي كه از سرما دندونام به هم قفل شده بود و منتظر ائورا گوشه خيابون وايساده بودم

يادت مياد

بذار يادت بيارم

صبح ها مي رفتم دم خونه اي كه حتي نمي دونستم خونه اونه

منتظر مي موندم لا اقل موقع مدرسه رفتن ببينمش

بعد اين اتفاق خيلي تكرار شد . اونقدر سردم مي شد كه قنديل مي بستم

يه روز داشتم باهات حرف مي زدم

از خودم كنده شدم

مثل اين فيلما كه نشون مي ده

آدمه از خودش مياد بيرون

از خودم كنده شدم

اومدم روبروي خودم وايسادم گفتم

امير !

تو مننتظر كسي هستي كه حتي نمي دوني آدرسش اينجاست

حتي نمي دوني دوستت داره يا نه

حتي نمي دوني كيه

اون هم تو رو بيشتر از اين نمي شناسه

اون وقت

سيد كه عاشقته

سيد كه عمرشو داره واسه تو كه مسلموني مثلا

آدمي مثلا دعا مي كنه

سيد كه اين همه هواتو داشته

بايد بره توي صف !؟

زدم توي پيشونيكو سريع برگشتم

سيد يادت اومد ؟

حالا كه مي دونم يادت بوده

اما از اينا بگذريم

گير كردم

توي همون گردنه ام

حالا فهميدم استباه شده

قهميدم اگه دستمو ول كني يعني چي ؟

مي خوام برگردم

دوباره با هم روبوسي كنيم

دستمو بگيري و راه ببري

كمكم كن !

از گوشه اي برون آ اي كوكب هدايت!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 7:36 قبل از ظهر توسط مه دود |

مدتی است دارم با جسمم دست و پنجه نرم می کنم !

عذر می خواهم .

کمی تا قسمتی بسته می ماند درب این خانه !

باید آئورا حالم را بهتر کند

دوستتان دارم اگر به سراغ من می آیید

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط مه دود |

چقدر تماس بي پاسخ داشتم اين هفته كه گذشت . دو روز تعطيلي را هم كه آمدم نشستم توي دفتر كارم . خستگي عجيب آدم را توي خودش گرفتار مي كند گاهي اوقات . با خودم فكر مي كنم ، دارم براي بچه هايي كار مي كنم كه يك روز توي خيابان هاي اين شهر قدم مي زنند و لا اقل يك دوتاشان كه مثل من فكر مي كنند مي گويند : آن قبلي ها چقدر زحمت كشيده اند توي شهرداري .

خواب آشفته تا دلتان بخواهد آمده توي شب هام . هر روز كارم شده زنگ بزنم به كساني كه توي خوابم بوده اند مبادا زبانم لال اتفاقي برايشان افتاده باشد . هرچند بعد از رفتن داوود كريمي برادر خوانده اي كه زود رفت تا بديهايم بيشتر از آن خسته اش نكند يك جوري بي حسي موضعي گرفته ام به مردن آدمها . سخت  است به اين فكر كني كه ديگر صداي يك نفر را جز توي فيلمهايي كه ازش داري يا توي دايره بسته ذهنت جاي ديگري نمي شنوي .

آدم عادت مي كند . فقط زبانم لال رفتن يك نفر است كه مرا با خودش مي برد حتي اين رفتن اگر براي هميشه نباشد.

دلم يك تلخي را مي خواهد كه ته زبانم را بگيرد و مجبورم كند سگرمه هام را ببرم توي هم . دنيا همه چيزش موافق شده .

راكد است . اين ابرها را هم كه بهش اضافه كني انگار دارم توي اطراف يكي از مردابهاي  انزلي زندگي مي كنم با اين فرق كه مرداب توي خودم است . اگر آئورا نباشد- زبانم لال اين زندگي را مي بوسم و دو دستي مي گذارمش روي طاقچه و صفحه آخر شناسنامه ام را مي دهم پر كنند .

اصلا براي شما چرا نشسته ام و اينقدر سياه مي گويم . آئورا كه بي حوصله مي شود ، از من انتظار حوصله نداشته باشيد. چند روزي است كه حوصله مثل گل سرخش تنگ آمده . خسته و آزرده ديدنش مي كشدم . بدم مي آيد از اين دنيا كه او را  غمزده  مي كند گاهي .

مي خندد . مي دانم براي خاطر من .

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط مه دود |

از اين همه حرف زدن هيچ چي عايدمون نمي شه . بذار ساكت توي چشاي هم خيره بشيمو سعي كنيم دستاي دل همو بخونيم . من كجاي كف دست دل تو ام ؟ وقتي مي پرسي تو كجاي دل مني ، نمي دوني كه تو توي دلم نيستي . تو توي همه جونم حل شدي . كجاي من نيستي ؟ اين رو بپرس تا يه كلمه بگم هيچ جا!

وقتي بي حوصله مي شي هم شيريني . مثل شيريني تلخ كاكائو .

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط مه دود |

چه لذتی دارد آئورا آمده باشد و از اول که صفحه وبلاگت را باز می کنی بوی بهشت بپیچد توی صفحه بلاگفا . شما که نمی توانید حس کنید . این شامه را فقط من دارم .

آئورا آمده بی صدا آرام نجوا کرده توی گوشم و رفته و من می خواهم با صدای بلند داد بزنم ...

نه ساکت بمانم و بین خودمان  بهتر است . آه! اگر بدانید چه گفته !

دارم درس می خواهم بخوانم !!!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط مه دود |

يك بار ديگر مثل هميشه اگر اين شغل لعنتي بگذارد قصد دارم پنهان بشوم . بروم دنبال كار دلم  اما اين بار به خاطر خدمت به خلق الله ، ناچارم تا ظهرها باشم و عصرها فقط با آئورا بمانم . از اين به بعد دوست دارم همه عصرهايم را فقط با آئورا بمانم و جواب هيچ كس را ندهم . دوست دارم خودم باشم و خودم و خودم . كار كه تمام شد شماره اسبقم را خاموش مي كنم و شماره جديدم را كه تنها آئورا دارد روشن مي گذارم كه به صداي او زنده شوم . مي دانم سر اين حرفم نميتوانم بمانم اما مي دانم بيشتر دوام خواهم آورد .

همه جا تعطيل !  دفتر كارم را به ديگري مي سپارم . خانه را به جسمم كه برود بخورد و بخوابد تا مادرم دلخوش بماند كه پسرش مي آيد خانه و هنوز نفس مي كشد و زنده است . دوستانم هم - كه ديگر ندارم - دلخوش باشند كه لازم نيست حالا حالاها سر قبرم زار بزنند يا لا اقل همه بدخلقي ها و  بدقولي ها و بد قلقي هايم را به ياد بياورند تا مگر كمي هم شده اشك بريزند .

تا اطلاع ثانوي من با دردهايم مي خو اهيم برويم يك گوشه سر بگذاريم روي زانوي آئورا و ... نه!  بخنديم و دندان هايمان را روي هم فشار بدهيم تا... نه ! صداي خنده هايمان بيرون نرود . درد كشيدن آي خنده دارد وقتي بعد مدتها بروي قبرستان !

بعد از ماهها بروي قبرستان و نگاه كني به اينهمه آدم كه لابد يك روز زندگيشان را به عاشقي گذرانده اند و حالا اينجا دراز كشيده اند تنها ! كه چه بشود ؟

كه يك روز عاشق بوده ند مثل من و آئورا . كه يك روز زندگيشان صدايي دلشان را لرزانده ... لرزانده و ديگر نتوانسته اند از اين دل لرزه خلاص بشوند و هر بار گير كرده اند توي نه توي زندگي يك اسم يك خاطره يك نگاه زنده اشان كرده . مثل من !

حالا هم خسته ام . خسته نه آنطور كه همه فكر مي كنند . آنطور كه خودت مي داني . خودت بهتر مي داني !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط مه دود |