لینک دوستان
نفیس سادات علوی نسب
سيد حميد سهرابي
محمدحسين نعمتی
راحله معماريان
حامد عسگری
سيد مهدی موسوی
مسعود کرمی
محمدمهدی نقی پور
فرهاد خالدار
محمدرضا احمدی
آرش شفاعی
سيد الياس علوی
عليرضا بديع
آزاده بشارتی
اميرحسين نيکزاد
انتظار
مجيد سعدآبادی
محمد حسينی مقدم
مژگان عباسلو
محمدرضا شالبافان
پوريا سوری
امير مرزبان
امير اکبرزاده
مونا زنده دل
سودابه مهيجی
مريم حقيقت
محسن رضوان
ليلا اکرمی
راضيه ايمانی
عماد مهدوی راد
زهره جعفرزاده
حسين مصطفی پور
فاطمه اختصاری
احسان مهديان
مصطفی مردانی
مهدی معارف
گروس عبدالملکيان
سميرا نوروزی
محسن باقرلو
سيد هانی رضوی
سمانه طالبی
اعظم ابراهيمی
فرهاد صفريان
فهيمه تائبي
پريا کشفی
ايمان مستشارنظامی
احسان پرسا
عبدالرحيم سعيدی راد
سلبيناز
غزل کريمی
سينا بهمنش
يکتا امين کاشانی
ليلا ابراهيمی
مهدی شادکام
نيلوفر نصرتی
رضا سيرجانی
ميثم امامی
مرتضی قاسمي
حامد ليثی
حسين رضايی
زينب رزاقی
محمدرضا طاهری
آسمان من
سيامک بهرام پرور
الهام فروغی
سيد ضياء قاسمی
سمانه نائينی
مريم عندليب
ابوالفضل جلال
بهروز ياسمی
آزيتا جعفری
پوريا محمودی
مريم عابدينی
امير پيرنهان
استاد دکتر پروين سلاجقه عزيز
نيلوفر هاشمی
شاهین اشکیانی
مهدی استخر
سلام سید!
نمی خواهم در همین نامه اول خودم را به تو بشناسانم . هر چند می دانم بیشتر و بهتر از مادرم مرا می شناسی . مدعی آن هم نیستم که تو را می شناسم . که شناختن حقیقی تو به شناختن واقعی خدا می انجامد و کیست که خدا را به اندازه ای که حق اوست شناخته باشد .فقط می خواهم یادآوری کنم ، سالهاست رابطه دوستانه دو طرفه ای بین من و تو شکل گرفته که با وجود خلف وعده ها و نامردی های یکطرفه من ، تو با نشانه هایی که در مقابلم قرار می دهی در ادامه آن اصرار داری.نشانه هایی که پای مرا به راههایی می گذارند که هرگز ، پیش از شروعشان در فکرم نمی گنجیدند. پیش از اینها وقتی کودکی آواره از خودم بودم و به هر آغوشی پناه می بردم خودم را ناجی می دیدم که با تحمل این مرارتها و سختی ، همچون تمام کسانی که نجات بخش دیگران بودند در این راه به نوعی آموزش می بینند و در پایان در پای آن هدف متعالی قربانی می شوند. اما شکست های فاحش و جبران ناپذیر ، که دانه غرور و توهم ، زمینه ساز آن ها شده بود ، مرا به خودم آورد که : هنوز آن انقلاب که باید در من پدید بیاید تا راهگشای انقلاب نهایی ام باشد ، ایجاد نشده است .
پس راهی دیگر را در پیش گرفتم و تن و روحم را در معرض آموزش بی واسطه درسهای تو قرار دادم ، غافل از آنکه دقتی بیشتر باید تا راه نمایان تر شود
...عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
دو خیابان مانده به کافی شاپ ناگهان زیر قطره های درشت باران شروع کرد به دویدن . تمام مغازه های خیابان تعطیل بودند به جز کافی شاپ که روشناییش را به پیاده روی خیس میپاشید . وقتی در را باز کرد و وارد شد تمام لباس هایش خیس خالی بود . روی میزی که کنار پنجره بود تابلوی کوچک «رزرو» به چشم میخورد . پالتویش را در آورد و روی صندلی ای که به سمت خیابان بود نشست .
یک فنجان قهوه ی اسپرسو سفارش داد که تلخ ترین نوع قهوه است . آن وقت ها حتا در مورد تلخی قهوه ی اسپرسو و شباهتش با مزه ی زندگی هم صحبت کرده بودند. نگاهی انداخت به زوجی که در میز کناری آرام آرام با هم حرف میزدند . لبخندی روی لبش آمد . چقدر با احساس و شمرده شمرده و عاشقانه !
رویش را به طرف خیابان برگرداند . با روشن و خاموش شدن لامپ نئون کافی شاپ ، خیابان خیس ظاهر میشد و ناپدید میشد ظاهر میشد و ناپدید میشد ظاهر میشد و ...
در حالیکه قهوه اش را هم میزد، به گلدان آشنای روی میز ــ که هنوز داخلش همان گلهای رز مصنوعی بود ــ خیره شد .
دوباره به خیابان نگاه کرد . یک بی ام و مشکی با سرعت رد شد و آب ها را به داخل پیاده رو پاشید .
##
سومین قهوه را خورده بود . میزهای دیگر خالی شده بود و صاحب کافی شاپ سرگرم تماشای مسابقه ی فوتبال از تلویزیون بود . ته فنجانش را نگاه کرد و یاد داستان هایی افتاد که هر دفعه برای شکل های ته فنجان برایش سر هم کرده بود .
پالتو اش که روی میز گذاشته بود تقریبن خشک شده بود . صندلی اش را به عقب کشید وبلند شد. بعد از پرداخت حساب آن را پوشید و از در خارج شد .
دیگر باران نمی آمد اما خیابان خیس بود.
میثم آزاد ــ بهار 86