تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

 

 

سلام
شاید اگه یکی دو روز دیگه در مورد جنگ توی وبلاگت نمی خوندم مشابه همین حرفا رو من می نوشتم . خیلی وقته درگیر اون رفتنه ام و هی فکر می کنم. اما ببین مگه ماها که جنگ رو توی دلهره های بیمورد بچگی دیدیم الان نمی جنگیم . همین کلاس قرآن تو  همین گروههای ادبی ما همین کار کردن توی جایی مث شهرداری که هیچ سنخیتی با آدمی مث من نداره فقط واسه کم کردن آسیب تصمیم های غلط دیگرون نیست .
مگه این جنگ نیست . بمونه
بمونه که اینجور جنگیدن بدون لجستیک و برنامه و پشتیبانی خیلی سخت تره
اما انگیزه داره
فکرشو بکن چقدر آدم فارغ از جهت گیری های سیاسی و دنگ و فنگ تصمیمات ایدئولوژیک و دعواهای این جناح و اون جناح حونشونو دادن تا یه متر از این خاک کم نشه تا دست اجنبی رو از ناموس وطن کوتاه کنن ؟ تازه نه که فکر کنی همین هشت سالو می گم . نه ! برگرد به همه روزایی که اسم اینجا رو گذاشتن ایران
ما هم داریم می جنگیم . می جنگیم تا مرز فکر بچه هامون توی دستهای اجنبی نباشه . کاش می شد بدون همه حاشیه ها بذارن ما کارمونو بکنیم .
این کامنت برای خودش پستی شد . میذارمش توی وبلاگم بخونش
یه جمله ای توی یه فیلم شنیدم که می گفت : من به خاطر بغلدستیم می جنگم .
حالام من به خاطر تو تو به خاطر همه بچه های کلاست بعدش به خاطر دنیا اونقدر بجنگیم تا دیگه بهونه جنگیدن رفع بشه

(این یه کامنت بود برای www.bernadet.persianblog.ir که بعدا پست شد .)


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط مه دود |

شايد ديروز اگر بود حرف ديگري مي زدم ، اما حالا دلم تنگ شده براي فردا كه تويي . بدون علامت تعجب ، كه تعجبي ندارد دلتنگي آدم براي فردايي كه فقط فردا روز خوبي است . دلم تنگ شده ، كه فردا بيايد و فرد برود تا ببينم آيا  تو هستي كه دلم براي فرداي آن تنگ بشود . بدون علامت سوال ، كه مگر مي شود تو نباشي . بدون علامت سوال . نمي شود تو نباشي . تو سالهاست در نبودنت بوده اي . تو هستي بي كه من بخواهم ، كه بودنت منتظر خواستن هيچ كس نيست . نبايد باشد .

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط مه دود |

هر شعرت را چنان بنویس

گویی آخرین نوشته توست .

در این قرن آکنده از رادیو اکتیو

آمیخته به تروریسم

و پرواز با سرعت مافوق صوت ،

مرگ در ناگهان هولناکی از راه می رسد .

هر یک از کلماتت را چنان به کاغذ بسپار

گویی آخرین وصیت تو پیش از اعدام است ،

پیام کوتاهی کنده شده بر دیوار زندان .

حق دروغ گفتن نداری ،

بازی های ظریف لفظی .

هیچ فرصتی باقی نمانده

برای جبران اشتباهاتت .

هر شعرت را

بی پروا بنویس ، بی ذره ای ترحم ، با خون -

- چنان که گویی آخرین نوشته توست . 

از بلاگا دیمیتروا (شاعر ملی بلغارستان ) - ترجمه فریده مطفوی

ARS POETICA

Write each of your poems

. as if it were your last 

In this century , saturated with strontium

,charged with terrorism

,flying with supersonic speed

.death comes with terrifying suddenness

Send each of your words

,like a last letter before execution

.a call carved on a prison wall

,You have no right to lie

.no right to play pretty little games

You simply won't have time

.to correct your mistakes

,Write each of your poems

tersely , mercilessly

.with blood-as if it were your last

 

                 BLAGA DIMITROVA

(TRANSLATED BY : FARIDE MOSTAFAVI)                 

 

 





Powered by WebGozar

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/10ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط مه دود |

 

 

شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بشکند

زلف زلف توست اما رشته جان منست

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط مه دود |

 

داره کم کم دوباره نزدیک می شه ، اما عجیب که امسال خیلی زودتر رسید . خیلی زودتر .

امسال یازدهمین عصر شعر موعود با کمک صاحبش برگزار می شه و من سال پیش از مسوولیت ستاد اجرایی کناره گیری کردم . حس می کردم دیگه از اون بکارت روحی و لیاقتی که باید باشه تا با یه نیت خالص و پاک این برنامه رو برگزار کنیم برخوردار نیستم . اما این حس غریب رو چه کار کنم؟همون حسی که هر چی به عصر شعر نزدیک تر می شم بیشتر منو توی خودش گرفتار می کنه .

بارها گفتم یه حس دلتنگیه . و هر چی برنامه نزدیک تر می شه گرمای تب قبض و بسط روحم بیشتر می شه . اینکه گاهی اقات آدم رو با یه اسم بزرگ دیگه بشناسن  ، مسوولیت آدم رو بیشتر می کنه . و آدم نگرانه نکنه آبروی معرفش رو ببره . شاید به همین خاطر بود از روزی که یه نفر به من گفت من شما رو تو عصر شعر موعود دیدم و با اون برنامه میشناسم تنم لرزید و خواستم تا روزی که حداقل مقدار غلبه بر نفسم رو پیدا نکردم ، به اجرای مستقیم نزدیک نشم .

اما با تمام این اوصاف داره باز دلتنگیه شروع می شه . امسال یکی دیگه از بچه ها ، که چند سالیه درگیری های ذهنی داره با کمک خدا می خواد یازدهمین عصر شعز موعود رو برگزار کنه . این هم لینک وبلاگ ستاد برگزاری عصر شعر موعوده . امیدوارم سر بزنید و حداکثر یاری رو برسونید . بدونید تمام کسایی که در روز عصرر شعر در این برنامه حاضر می شن ، به دعوتنامه ای که از پیک دلشون بهشن رسیده معترفن .

امسال من اگر زنده باشم منتظر اومدنتون هستم

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط مه دود |

 

 

 

ديروقت است .دوباره سر و صداي غُرولُند زنش بلند خواهد شد.مست و پاتيل ، از هميشه خرابتر، مي رسد دم در خانه . روي در ، جايي كه بايد كليد بيندازد ، مورچه درشتي را مي بيند . دلش نمي آيد مورچه را بكشد. با كليد « او» را پايين مي اندازد. در را باز مي كند . داخل مي خواهد بشود كه به صرافت مي افتد مورچه را دنبال كند .مستانه راه می افتد. زیرنور زرد لامپ مورچه را می بیند  كه رفته توی حیاط . مورچه مي رود و جلوي درِ راهرو داخلي خانه مي ايستد . در بسته است . مرد دستگيره را  به پايين مي فشارد و داخل مي شود.مورچه جلوتر‌است‌. كُند مي رود ، اما جلوتر است.مورچه مي‌پيچد  تا برود داخل اتاق خواب . مرد پيش از آن در را باز كرده . زنش ، برهنه ، انگار منتظر مردش باشد خوابيده.در روشنايي كمرنگي كه از پنجره به داخل اتاق مي‌ريزد ، مورچه را پيدا مي كند مورچه مي رود جلوتر و مرد پشت‌سرش‌. مورچه بدون توجه به مرد مي رود كنار « زن مرد » دراز مي كشد .

                                                                                                ( رضا رضوی ۱۳۸۲)

 

و اما يك مقاله از من

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت 4:8 قبل از ظهر توسط مه دود |

 ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر
 تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای
 ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت
 آواز گامهای مرا گوش کرده ای


 هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد
 جز من که سالهاست کنار تو مانده ام
 بر روی سنگهای تو با پای خسته ... ، آه
عمری بخیره  پیکر خود را کشاندم


ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف
 آواز آشنای کسی را شنیده ای؟
در جستجوی او به کجا تن کشم ، دگر
ای سنگفرش گم شده ام را ندیده ای ؟

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط مه دود |

شاید  اگه الان سر و صدای این همه چهارشنبه سوری گوش های نیمه سنگینم رو نمی لرزوند .

اگه نگاهم توی شدت نور فشفشه ای که دوستم جلوی صورتم روشن کرد و دودش اشکم رو درآورد آزرده نمی شد .

اگه صدای خانمی که هی تکرار می کرد تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ، نبود.

اگه فکر نمی کردم به اینکه امسال بالای سن دهمین عصر شعر موعود از تمام مسوولیت هام توی اون کناره گیری کردم .

اگه فکر نمی کردم زیارت امسال امام رضا که رفتم چه خواب خوب و مهربون و باور نکردنی بود .

اگه حالا به دوستای از دست رفتم به اونایی که سالهای پیش کنارم بودن و حالا نیستن . به تنها دوستی که برام مونده ، آئورا ، فکر نمی کردم ، برام سخت بود قبول کنم

من همون آدم سابقم

اونقدر عوض شدم که نگرانم . نگرانم همه چی بد از قبل شده باشه .

چیزهای زیادی از دست رفت و چیز خوبی به دست اومد . من که الان دارم می نویسم ، همونی هستم که باید چند سال پیش می بودم . اگه هیچ چی هم بدست نیاورده باشم لااقل حالا دیگه خودمم . بی هیچ تظاهری . بی هیچ رنگی . خودمم و از خودم وحشت ندارم . این خودم بودن رو مدیون خیلی هام . از ن.ع که اول سالم رو باهاش شروع کردم تا آئورا که از همه بزرگتر و مهربونتر و خوبتره . من همین جا از همه دشمنای خوبم هم متشکرم .

از اینکه اونقدر نفرت به من تزریق کردن تا تصمیم های بزرگ بگیرم .

از همه دوستای کوچیکم هم ممنونم که به موقع منو ترک کردن تا تنها درد بزرگ شدن رو با خودم داشته باشم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط مه دود |

 

 

 

 

 

وصیت

 

نيمي از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هايش ، پياله هاي شير
به خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دريائي آبي و آرام را با فانوس روشن دريائي
مي بخشم به همسرم .
شب ها ي دريا را
بي آرام ، بي آبي
با دلشوره هاي فانوس دريائي
به دوستان دوران سربازي که حالا پير شده اند .
رودخانه که مي گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد ، ششدانگ
به دانه هاي شن ، زير آفتاب .
از صداي سه تار من
سبز سبز پاره هاي موسيقي
که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام
روي رف
يک سهم به مثنوي مولانا
دو سهم به " ني " بدهيد .
و مي بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشي ها ، گنبدها
به يوزپلنگاني که با من دويده اند
غار و قنديل هاي آهک و تنهائي
و بوي باغچه را
به فصل هايي که مي آيند
بعد از من.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط مه دود |

 روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/18ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط مه دود |