تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است
حالا كه تو

زير خروارها خاك

 دراز كشيده اي

همه چيز آرام است

حتي من !

يك جاي دنج مي خواهم

و يك ليوان چاي داغ

تا بنشينم و به ماه فكر كنم

و اينكه

تو

زير

خروارها خاك

فقط

دراز كشيده اي .

+ نوشته شده در شنبه 1386/01/25ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط مه دود |

 

 

تمام شدند آخرينشان از دم تيغ گذشت . دلم سوخت . سوخت . شما كه مي دانيد دل آدم چطور مي سوزد وقتي زاده خودش را سر ببرد . مي دانيد خودتان را به آن راه نزنيد . اگر نمي دانيد همين كافيست .    دلم     سوخت ...

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط مه دود |

 

خاطرات به هم مي خورند . هر كدام در حال فرارند تا از نابودي بگريزند . به هر سو مي دوند و در تلاشند تا خود را در ميان انباشته ذهنم پنهان كنند . مي دانند كه نخواهند توانست . آشوبي برپاست . شب از نيمه مي گذرد و نيمه دوم هم به آخر مي رسد . من صبح با درخشش اولين اشعه خورشيد ، ذهني دارم خالي از گذشته و تني خسته و تبالود از اين زلزله . شما هم ديشب با من بوديد . از گذشته تنها شما را نگاه مي دارم و تنها شما را سايد تمام خوبي هاي محدودي كه بود با شما زنده بمانند . شما زنده بمانيد سالها !

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 7:21 قبل از ظهر توسط مه دود |

آينه مي گه تو هموني كه يه روز

مي خواسي خورشيدو با دس بگيري

ولي امروز شهر شب خونت شده

داري بي صدا تو قلبت مي ميري...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/07ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط مه دود |

سه شنبه هفتم فروردین هشتاد و شش

 

امروز خداي بزرگ، انسان را آفريد  ديروز من خلق شده بودم .

يك دوره  مرگ را شروع مي كنم . يك دوره  و يك تلاش بي حد و حصر براي  زودتر مردن .  از امروز بشمار . يا زنده مي شوم يا به مردن خودم ادامه مي دهم . چند روز طول بكشد شما خواهيد دانست . بشمار . شماره آخر خيلي به كارت مي آيد . بشمار با من !

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/07ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط مه دود |

ديوار و ديوار و ديوار ديوار و سقفي ترك دار

يك پنجره رو به خورشيد با شيشه هايي ترو تار

اينجا اتاق من و توست يك خالي بي ترانه

يك بي صدايي مطلق يك حنجره سرد و بيمار

.

.

.

بي تو چه بهتر كه ويران حتي همين خانه بد

ديوار و ديوار و ديوار ديوار و يك حجم آوار

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/02ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط مه دود |