تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است
این ساده ترین نوع خبر رسانی است ... در این عصر شعر اتفاقات مهمی خواهد افتاد...

دوستان مهربان

دهمین عصر شعر موعود در راه است و ما همه کسانی که در این ده سال در این عصر شعر شعر خوانده و نخوانده ایم ، بی صبرانه می خواهیم امسال این عصر شعر مهربان را برگزار کنیم .نمی دانم چه طور می توانم در مورد این عصر شعر با شما حرف بزنم ، اما امسال می خواهم برای اولین بار در ده سال گذشته ، با اجازه صاحب این برنامه ، که یقین دارم اگر خودش هم نیامده باشد ، خبر این عصر شعر را گرفته ، از همه خواهش کنم تا دور هم جمع بشویم .امسال شعرها همه پیرامون (( انتظار )) این واژه سهل و ممتنع خواهد بود و هر چیزی که به بزرگترین و زیباترین ذخیره الهی ( که پروردگار هر چه زودتر او را در کنار ما قرار دهد ) مربوط است . شعر هایتان را بفرستید به نشانی : تهران ، اسلامشهر ، ابتدای خیابان امام محمد باقر (علیه السلام) ، پاساژ کوثر ، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اسلامشهر و روی پاکت بنویسید : انجمن ادبی بوران ، دهمین عصر شعر موعود. نشانی پست الکترونیکی هم  هست : mehdood1@yahoo.com فقط در موضوع (subject) بنویسید : moud . زمان عصر شعر  - فعلا -در روز پنج شنبه هشت شهریور ( فردای تولد امام عصر -که پروردگار هر چه زودتر او را در کنار ما قرار دهد - از ساعت ۳۰/۱۴ تا ۱۸ خواهد بود ) و محل برگزاری شهرستان اسلامشهر است .

شماره تماس دبیرخانه هم هست .09354907961 . هر سوالی ... هر سوالی بود لطفا تماس بگیرید .پیام کوتاه هم اگر فرستادید ،  ما با شما تماس می گیریم  .

شماره دورنگار هم این است: ۰۲۲۸۲۳۶۵۵۷۵ 

فقط یک چیز آنهم اینکه متاسفانه به دلیل عدم وجود امکانات پذیرایی در شهرستان ، دوستان خارج از استان تهران ، شعرشان در بولتن عصر شعر چاپ می شود . البته اگر رنج سفر را بر خود هموار کنند ، بی شک از شعر خوانی شان استقبال جدی و خاضعانه ای خواهیم کرد .

نظرات شما را در کامنت می خوانیم ... حتما .اگر شعر فرستادید یا خواستید بیایید کامنت بگذارید ...

به همه دوستان هم خبر را برسانید ... این یک خواهش از طرف ستاد برگزاری است . همه عضو ستاد برگزاری هستیم ... یا علی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط مه دود |

سلام

تو می دانی چرا اینطور است ؟ چرا اینطور دل آدم در هوای ابری می گیرد ؟ امروز و امشب عصر چهار ساعت بارید و نبارید . زیر باران ایستاده بودم و به تنها چیزی که فکر می کردم دیدن تو بود. منتظر بودم . به معنای واقعی کلمه  منتظر بودم . خیلی ماندم .خبری نشد . امیدوار هم نبودم ببینمت . حتی یک درصد .اما ماندم . آدم خیلی وقت ها با این که می داند آنچه منتظرش است آمدنی یا دست یافتنی نیست ، باز هم برای اینکه رویا را دلچسب تر می بیند می ماند .می ماند و امیدوار تر از همیشه ، حتی امیدوار تر از واقعیت به رویای خود دل می بندد.دل می بندد .دل می بندد .دل می بندد . دل می بندد . این دلبستگی نیاز به زمان ندارد . آدمی را می شناسم که در یک نگاه سالهاست دلبسته کسی است بی آنکه این دلبستگی را عیان کند . به رویا دل بسته و با رویا خوش است . و هیچ وقت حتی حدس نمی زند روزی بتواند این رویا به واقعیت بپیوندد. مثل انسانی که بیهوش در دنیایی دیگر است و می داند اگر به دنیا برگردد می میرد و برای اینکه این رویای خوش را از دست ندهد ، ساکت گوشه ای نشسته و خیره به کسی که دوست دارد نگاه می کند . فقط نگاه می کند .فقط! و ساکت است . بی آنکه تکان بخورد زیر لب با او حرف می زند . با رویای او . بی آنکه او بداند و بشنود . گریه می کند اما بی صدا .می خندد اما بی صدا . می خواند اما بی صدا . داد می زند اما بی صدا . بغض می کند اما ، اما ، اما بی صدا اشک می ریزد اما . بی ص د ا .

چه می گویم . ببخشید داشتم با خودم حرف می زدم در مورد کسی ....

...

...

هذیان صلح در شب نفرت فریب بود

وقتی که بالهای کبوتر به خون نشست

لولوی جنگ تشنه خونهای تازه بود

قلب هزار کودک نوبر به خون نشست

آنقدر مرده کاشتیم میان زمینمان

تا این زمین سبز سراسر به خون نشست

(( آواز عاشقانه ما در گلو شکست ))

سرچشمه های شعر مکرر به خون نشست

هیزم شکن رفیق نگهبان باغ شد

اینگونه جان سرو و صنوبر به خون نشست

هابیل ها کشته نفرین سیب سرخ

آری به خون نشست ، برادر  ، به خون نشست

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط مه دود |

سلام . من برگشتم و زنده ام هنوز ... رفتم به امامزاده ای که نمی دانم خوابش را دیدم یا او به خواب من آمده بود... دو روز عجیب ، از همان عجیب ها که دوست دارم گذشت ... یک شهر دور ... وسط چند کوه ... تویسرکان ... در میانه بهشت ... امامزاده شاه زید ... میانه بهشت که می گویم باید ببینید و باور کنید .... میانه بهشت بود این روستا و امام زاده ای که تنها هفت نفر در کنار ضریحش نماز حماعت می خواندند و بی آنکه من و همراه عزیزتر از جان مرا وقعی بگذارند ... می خواندند ... ما رفتیم ... رویت نشده برگشتیم چه لذتی دارد دیده نشدن  ... با یک نشانه جدید که شاید باید بگردم دوباره ...

حالا ... امشب بانوی مست خسته من ! ...مولوی زده ام ... مولوی زده ام می خواهم گرد خودم بچرخم ...بالا و پایین ... مضراب هات را به دست ...آه... ببخشید ...به پرنیان دست هات بگیر ... و بزن ... بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن تا بچرخم و روبرگردانم از هرچه بدون تو از هر چه بدون ما از هرچه هرچه هرچه بی او ...

بانوی مست خسته ! من را چه به شما ؟ شما را چه به مضراب ، به ساز  ،به نوا؟ ... نگاه کن تا بمیرم... در تو و از تو ... کافیست نگاه کنی ...

(( شاید مولانا در آن چرخ زدنهای بی پایان به گردش افلاک می رفت و بدین حیله خود را به دیار آشفته پیچ در پیچ دوست می کشاند . دوست دارد دوست این آشفتگی ...)) مقدمه غزلیات شمس ـ سیروس شمیسا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/17ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط مه دود |