تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

 

ديروز گذشته است ، فردا نيامده است

امروز گريزي بي پايان دارد

من ، من بودم هستم ، من خواهم بود هستم ، من خسته ام هستم .

Quevedo y Villegas شاعر اسپانيايي

 

 

چه فرقي مي كند / خرداد / هزار و سيصد و هشتاد و شش

چه فرقي مي كند خرداد است . از تمام اتفاقات مشابه شروع كنم . از گم شدن دفتر روزنگارم شروع كنم كه حرف هاي با ارزش (؟!) زيادي را در آن دارم . آن دفتر همه نوشته هاي اين يك سال من بود . ديگر هيچ چيز از آن ها نمانده لابد . مي ترسم مثل همه نوشته هاي قبلي كه گذاشت توي يك كيسه زباله وسط كارتن هاي اسباب كشي و من هم با دست هاي خودم بردم گذاشتم سر كوچه تا رفتگرهاي محترم شهرداري همه نوشته هاي عاشقانه و زندگي عارفانه (؟! ) مرا با خود ببرند به دپو ( محل دفن و انباشت زباله ها ) .از اينجا شروع مي كنم . الان يك چند وقتي است دارم حس مي كنم به معناي زندگي را نزديك مي شوم  .

 نمي دانم چطور بايد براي تو بنويسم اما حتي تلاش هم نمي كنم . چه نيازي هست به اينكه تو بداني من چطور زندگي مي كنم . چه نيازي هست واقعا ؟ چه كمكي مي كند به تصميمي ، كه حالا با اتفاقي كه پيش از اين برايم افتاده و تنها تو از تمام و كمال آن آگاهي ، نمي توانم بگيرم .

چند وقتي است بي صبرانه نوشته هاي مولانا را دوست دارم نمي دانم چرا شايدبه غايت گناه كاري خود رسيده ام و طبيعتا به دنبال خدايي مي گردم كه مثل خداي مهربان مولانا ببخشيد و بتواند تمام مرا در اين زندگي سراسر اشتباه بفهمد .  ببخشد و دريابد .

آئوراي فوئنتس را دوباره مي خواندم . دوباره  . يك بار چهار سال پيش انگار سهرابي آن را به من داده بود تا بخوانم . اما از ياد برده بودم و حالا با تمام احساسي كه  پرنسس  از آن حرف زده بود دوباره آن را به دست گرفته بودم و تا صفحه دوم نرسيده يادم آمده بود آن را خوانده ام . آئورا . سايه تمام خيالهاي انساني ، از مرگ تا زندگي . از مرگ در خاطراتي كه زنده مي شوند تا زندگي در خاطراتي كه با سرعت هر چه بيشتر زمان مي ميرند . در آئورا فوئنتس مي گويد :« ديگر به ساعتت نگاه نمي كني ، اين شي ء بي مصرف كه به گونه اي ملال آور زمان را با بطالت انساني مي سنجد ، آن عقربه هاي كوچك كه ساعات طولاني را نشان مي دهند كه ابداع شده اند تا پوششي باشند بر گذار واقعي زمان كه با شتابي چنان هولناك و بي اعتنا مي گريزد كه هيچ ساعتي نمي تواند آن را بسنجد . يك زندگي . يك قرن ، پنجاه سال . »  اين حرف را مقايسه مي كنم با آخرين خطوط كتاب زمان نوشته آسيموف – كه در نو جواني خوانده بودم : وقتي گاليله و نيوتن سرعت نور را اندازه مي گرفتند نمي دانستند اندازه ميله هاي زنداني را مي سنجند كه تا ابد انسان را در حصار خود نگاه خواهد داشت ( نقل به مضمون ) – و دلم مي گيرد از اين فرصت كه بي تو مي رود از دستم .

 بگذريم . شايد فرصتي ديگر بايد . فرصتي تا در رسيدن مرگ كه طعم تلخ و دلچسب قهوه دارد . نگو . مي دانم قول داده ام از مرگ نگويم . و درست است اينكه تنها كساني معناي زندگي را در مي يابند كه مرگ را درك كرده باشند .

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/03/28ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط مه دود |

هذيان بايد

كه بخوانمت !

تو را به تمام خواب هاي نا آرامم

دعوت مي كنم

از هر جا

بي منت همه

 (( ناز))ها 

(( پام )) را

به دنياهاي

بي ساعت

بي تقويم

باز كن 

(( بي بي ))

بي بي دل بانو !

بي بازي ورق هاي نيم سوخته

بازي ام بده

مثل همين بازي من

(( با )) (( ذي)) شعور ترين

ورق سوخته هاي دلم

بيشتر

نوبتي هم كه باشد

از اين پنجره پرتابم كن

به بروبرگردها

بدوبايست ها

به خلسه تب و تشنج

ببرم بكش

آغوش تو

خامم

نه

خرابم

نه

خما

رم مي كند .

۲۵/۱/۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/24ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط مه دود |

سلام

براي پيگيري اخبار برگزاري دهمين عصر شعر موعود به اين وبلاگ مراجعه نماييد.

WWW.MOUDPOEM.BLOGFA.COM

+ نوشته شده در شنبه 1386/03/19ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط مه دود |