تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

- حالت چطور است . انگار خسته ای ؟ دلت تنگ است . برای که ؟ تو که آمدنش را تو چشمهات نقاشی کردی . نه ؟ هنوز نیامده ؟ چطور بیاید . تو بگو . چطور بیاید ؟بیاید. می آید . اگر تو بخواهی و او . او هم بخواهد مهم است . مگر در این همه سال بی حوصله خودت او را در کنار خودت نداشتی . مگر در همین پست قبلی نگفتی که بیاید و روی همان چین بالای ابروی سمت راست بماند و آرام بخوابد .

- آمده بود . بود و هنوز و همیشه هم می ماند و خواهد بود . اصلا دست از سرم بردار می خواهم (( عشق سالهای وبا )) باشم . یا در  ((صد سال تنهایی )) ، شاهکار و ناباور با طوفان نوح سرو کله بزنم . ((مرشد ))نیستم اما ((مارگریتا)) را دوست دارم  فکر بد نکنید (( لولیتا )) را هم باشد حرف شما : ((ماشنکا)) هم بیاید -  هر چند توضیح می دهم ماشنکا آخرش نیامد . ((بوف های کور )) هم که سرگیجه اند.((میرزا)) از ((چشمهایش)) خوشش آمده و(( سرباز سربی)) را به جان ((گیله مرد)) می اندازد . این همه آدم . می خواهم  ((شوخی)) کنم با همه زندگیم زندگی چیزی غیر از یک شوخی کشدار است که آخرش از کش آمدن آن حوصله ات سر می رود؟ برای اینکه سر نرود و دلت نجوشد و می بینی تنها راه اینست : کسی را دوست بداری که حوصله اش از کارهای تو سر نمی رود . می دانی که را می گویم . می دانی کسی که منتظرش هستم و می دانم قد خود خدا هم حوصله دارد .

راستی تا یادم نرفته آئورا حوصله زیادی دارد هم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط مه دود |

برای کسی که می داند ! گفتی حذفش کنم نشد ، نخواستم ، ن ت و ا ن س ت م...

آينه را گذاشته اي جلوي رويت و داري به صورتت خيره نگاه مي كني و مي نويسي . از پيشاني شروع مي كني ، كه زماني فكر مي كردي – زماني پيش از آن كه بداني مي توان در كف دست هم طالع را ديد – مي توان آينده را از خطوطي كه آن موقع در پيشانيت نبود پيدا كني . پيشانيت خط افتاده . سعي مي كني روي اين خطوط بگردي و بفهمي او در كجاي اين خطوط است ؟ كجاي اين خط ها كه بي اجازه تو روي مستطيل  پيشانيت حك شده اند ، او جاي دارد . به وسط پيشانيت خيره مي شوي . نه بعيد است خطي چنين ملايم و مهربان جاي بودن او باشد . او ، بي كه بخواهد خشونت بي حد وحصري را در زندگي تو ايجاد كرده است . هر يك سال عمر درخت يك حلقه به حلقه هاي تنه او مي افزايد . پس بايد به دنبال خطي باشي كه ده سال را نشان بدهد . كنار ابروي راستت ، درست به اندازه كمي بالاي چشمت ، دو چين موازي كه يكي طولاني تر مي نمايد خودشان را توي آينه مي شكنند . يكي بايد او باشد . يقينا اوست . نمي داني آيا ده سال بعد از اين اين خط ادامه پيدا مي كند يا نه ! بالاخره همين جا . همين جا در روز شنبه دوم تير ماه هزار و سيصد و هشتاد و درد رشد اين زخم دلچسب  ، اين عشق ، اين سادگي ادامه پيدا خواهد كرد . مي داني هيچ خطي از ابتدا روي صورت ، پيشاني او پديد نيامده . اصلا قرار نبوده اين اتفاق بيافتد . قرار نبوده كسي عاشق كسي ديگر بشود و ده سال با يك تصوير زندگي كند . با يك تصوير كه نمي خواستي هيچ وقت از ذهنت پاك شود حتي اگر دنيا به‌هم بريزد ، حتي اگر همه داشته هايت را از تو بگيرند ، مي دادي كه اين تصوير را خدشه دار نكنند و تو اين كار را كرده اي . نكرده اي ؟ نه شايد به زعم هيچ كس ، حتي شايد نه به زعم خود او اينگونه نباشد ، اما اتفاق افتاده است و تو براي از دست دادن هيچ كدام از آن چيزها ، در راه نگاه داشتن آنچه در دل و در سر داشته اي اندوهگين نيستي . نيستي؟ او خود آئورا است . يك آئورا كه در تاريك خانه هاي ذهن تو قدم مي زند . در تاريك خانه هاي ذهنت با او حرف مي زني ، با او درد دل مي كني ، با او گريه مي كني و حتي از او التماس مي كني هوايت را داشته باشد . او آئورا ست . حالا بعد از ده سال دربدري ، جلوي آينه نشسته اي و به خطي كه او در آن نشسته است خيره نگاه مي كني . دست روي پيشاني مي بري و با نوك انگشت سبابه مي نوازي اش . با پهناي دستت تلاش مي كني لمسش كني و با تمام وجود او را همانطور كه روي خط پيشانيت نشسته در آغوش و بوسه غرق مي كني . لالايي تمام شب هاي آوارگي پارك ملت را برايش مي خواني . سوت آهنگي كه آن دختر مهربان آواره تر از خودت كه بعد ها مرد ، برايت مي زد را برايش مي زني . باران مي بارد از چشمهايت اما ! او بالاي ابروهايت روي چين بلند روي پيشانيت خوابيده است .

آرام مي خوابد . در ته مانده هاي تصوير او كه حالا دارد با يك تصوير جديد و پر شباهت به تصوير قبل ، محو مي شود ، آرام گذاشته اي كه همانجا بخوابد . خواب باشد زيباست . مي آيي به محل گره ابروهات خيره مي شوي . چقدر اين ابروها از اينكه كسي به او ، به تمام آنچه تو را بزرگ كرده است ، عزيز كرده است ، پاك نگه داشته است ، به آئورا ظن بد برده است ، در هم شده اند و مثل يك سد انگار ، مثل يك دژ انگار ، مثل يك پدر انگار با صورتي خشم آگين مانع شده اند . حتي اگر همه آنچه داشته اي را از دست داده اي . نداده اي ؟ داده اي . چه اهميت دارد . مهم اين است كه او سالم مانده است . تا تو را محافظت كند . نكرده است ؟ چقدر ممكن  بود كه تو الان گوشه يكي از اين خيابانهاي شهر بي آسمان دراز به دراز مرده باشي ؟ چقدر احتمال داشت  كه تو الان از بالاي يكي از پل هاي هوايي ، آسمانخراش هاي در دسترس و هزار ارتفاع پست ، افتاده باشي كف پياده رو يا خيابان و مغزت پاشيده باشد روي زمين كثيف ؟ دروغ نگو همه ما جبر و احتمال خوانده ايم . ساده است ، اگر راست بگويي و غلو نكني ، اگر نام آئورا نبود تو حالا زير خروارها خاك دراز كشيده بودي . تنها اگر نام آئورا در تمام شب هاي تنهايي ، درد ، مرگ ، مرض نبود تو حالا شايد بدون تشييع جنازه داشتي گوشه اي پوسيدن خودت را تاييد مي كردي . اما حالا هستي . جلوي آينه نشسته اي شجريان مي خواند و به گودي زير چشمت و كبودي اطراف آن كه از پنج شب بي خوابي و كم خوابي پديد آمده خيره شده اي . به چشمهايت كه به لطف آئورا اين درد را به تو هديه داده اند تا هفت سال بغض بخوري و درد مزه كني .

امروز آمد . آمد تا دوباره يادت بيايد با يك عشق يك سويه ده سال زنده مانده اي و يقين داري همين يك سويگي تو را هزاران سال زنده نگاه خواهد داشت . حتي اصرار نمي كني ، حتي نمي گويي كه اين عشق دو سويه باشد ، يك سويه باشد و زنده نگاه دارد كافيست . همين يك نفر كه روي چين پيشانيت خوابيده كافيست ، كه تو با آن كس كه روي چين موازي پيشانيت خواهد نشست سفر كني  حتي اگر اين چين بماند . همين جا متوقف شود . بماند .

« چهره ات را ، چشمان بازت را در گيسوي نقره گون كونسوئلو فرو مي كني و ديگر بار در آغوشش خواهي گرفت ، آنگاه كه ابرها را ماه بپوشانند ، آنگاه كه هر دو ديگر بار پنهان شويد ، آنگاه كه خاطره جواني ، جواني تجسم يافته از نو ، بر تاريكي چيره شود .

« او بر مي گردد . فليپه . ما با هم او را بر مي گردانيم . بگذار من نيرويم را به دست بياورم ،او را بر مي گردانم ...»*

متن داخل گيومه آخرين جمله هاي آئوراي فوئنتس است .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط مه دود |

شاعر ترا زين خيل بي دردان كسي نشناخت

تو مشكلي و هرگزت آسان كسي نشناخت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/04/02ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مه دود |