تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/28ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط مه دود |

از وقتی یادم می آید قصه هایم نا تمام بوده اند . دارم زبان می خوانم و زنده ام هنوز و برای همیشه . و اینکه آئورا چقدر خوب است . خوب است . است
+ نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط مه دود |

چه ضرورتی دارد که ما با تمام حرفهایی که می توانیم میانمان رد و بدل  کنیم فقط سکوت کنیم ؟

دیشب که سکوت کرد دقیقا فهمیدم چه واژه ای ته گلویش چرخ می خورد ! درست همان واژ ه ای بود که ته گلوم را چرخ می خورد تا بزند بیرون. اما خب نیامد و مرا ببخشید که حرفهای ناگفته ام را می خورم . یکی را می شناختم عرق سگی را ته گلوش قلقله می کرد و بعد در دهانش می چرخاند و فرو می داد . اصلا فکر نکنید من بودم . وقتی از خودم پرسیدم این کار حالت را بد نمی کند گفت : می خواهم تلخی نبودنش تمام جانم را بگیرد . مثل مرگ که تلخیش شیرین است .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط مه دود |