تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

سلام

من و دو فرزندم ، فتیم خرید . می خواستم براشون وسایل مدرسه بخرم . پسرم اول ابتدایی رو می خونه و دخترم الان کلاس سومه . می دونم یلدا من رو بیشتر ازپسرم دوست داره . می دونم اینطوره . این یه دونستن شهودیه پدرانه است .  . موقعی که برای گرفتن لوازم التحریر وارد فروشگاه شدیم  من همه حواسم به این بود که ببینم می تونم با کارت اعتباری خرید کنم یا نه ؟ مادر بچه ها امروز جمعه ای مشغول گردگیری خونه بود . هرچند اون حوصله اش خیلی زیاد تر از منه اما خب باید من  بچه ها رو می آوردم بیرون . یلدا دست پسرم رو گرفته بود و با هم  داشتن به دفترهای فانتزی پشت ویترین نگاه می کردن که من رفتم سمت فروشنده خانمی که پشت  میز فروشگاه بود . در حالی که داشتم کیفم رو می گشتم تا کارت اعتباری رو پیدا کنم به خانم گفتم : شما دستگاه خرید اعتباری دارید ؟ خانمه جواب نداد . دوباره در حالی که سرم توی کیفم بود پرسیدم . هنوز حرفم تمام نشده بود که خانمه داد زد :رضا این خودتی ؟ من با تعجب سرم رو به سمت خانم زیبا بالا آوردم و با تعجب نگاه کردم . گفتم : شما ؟

بله اسمش رو که گفت فهمیدم یکی از خانم های زمان دانشجویی بود که بعدها (بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه ) فهمیده بودم دلش پیش من بوده . یلدا بدو بدو آمد تو و دستمو گرفت تا ببره به من دفترهایی که انتخاب کرده بودن نشون بده . اون خانم یه هو انگار که خیلی عصبانی شده باشه گفت : مردک  تو مگه چند سالته که یه دختر سوم ابتدایی داشته باشی . تازه برای چی توی وبلاگت این همه دروغ سر هم می کنی ؟ چرا پای منو می کشی وسط . من اصلا ازت شکایت می کنم .

من هم از شما معذرت می خوام

 

 

 

کلافه شدم .

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط مه دود |