تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

بانوي آبي پوش ! تنت درياست در كوير روح من و روحت جنگل است در كوهپايه سينه ام . دريا و كوير ، جنگل و كوه در هم بياميزيم تا شمال سر سبز زندگي را خلقتي دوباره شويم .

بانوي مست ! دور آخر اين تك پيمانه در گردش ، راستي روشن چشم هات است . . دور آخر مستي است و راستي . دوباره بريز آن شراب را كه هنوز ياراي خطاكاريم هست . دوباره بريز تا از خطا لبريز شوم .

بانوي خيره سر كماندار ! آرش من ، بر قله هاي البرز سينه ات ، به دنبال كمان آمده است . بگذار در خود تير اندازد ، بر خود تير اندازد تا هيچ مرزي نباشد ميان آنچه تويي و آنچه خودش نيست .

بانوي ايلياتي مه آلود دشت هاي سرخ ! صحرا ، خسته ، نشسته در انتظار هي هي لالايي دلهره ناز حنجره ني ناي توست . صحرا خسته ، خوابش نمي برد بي كه تو را در آغوش آرام يابد .

بانوي نئون هاي سبز ! سر به هواست اين دل . سر به هواي نئون هاي سبز . تا مات نئون خمار وسوسه گلوگاه تن سپيد تو شود . سپيد تن گلوگاه وسوسه خمار نئون مات نگاهت را روشن كن . بخند .

بانوي افسانه هاي ديرپاي ديرين ! بي حساب روز و شب است خواب نمي شود اين سلطان . كه بي قصه هاي تو ، در افسانه ها مي ميرد و گم مي شود . زنده بدارش ، دوباره به حكايتي نو از شراب لب هات ، از شيار گونه هات بلغزانش تا در چاه چانه تو ، خوش به خواب برود . بي حساب هزار روز و شب است و يك شب كافيست ، قصه تو را بشنود و نه به خواب ، كه به مرگ دلنشين زانوانت فرو برود . آن قصه را بگو .

بانوي گندم و سيب و فريب ! اين آدم ، از خدايش است بخورد گول كرشمه هاي تو را . بي وسوسه ابليس . ابليس اشك ريزان ، به خدا پناه مي برد از خود مي نالد ، كه با وسوسه پوست بانو ، از كار باز مانده است . آگاهم كن از نا آگاهي و گيجي چشم هات . فراموش شو مرا در آغوشت . از بهشت خسته شده ام .

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط مه دود |

 

 

 خب از اینها همه جا هست  تازه اینها حقوق می گیرن ، ماشین می گیرن ، ژست می گیرن ، گاهی اوقات تصمیم هم می گیرن .. گاهی اوقات اونهم اینطوری خب . خب از اینها همه جا هست ..

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط مه دود |

قبل از برگزاری بزرگداشت جان غزل معاصر ، نازنین حسین منزوی که اولین برنامه سایت نانوشته در خانه هنرمندان ایران  بود ، آنقدر به شعر های او نزدیک تر شده بودیم که هرکس حرف می زد با یکی از شعرهای او جواب می گرفت . با درگذشت مرحوم قیصر امین پور ، به خاطر اینکه حالا بیشتر از شعر فاصله گرفته ام ( خوشبختانه و متاسفانه اش با شما!!) و چون کمی از کارهای اجرایی با من بود ( البته مثل همیشه که گفته ام من فقط نیروی اجرایی هستم تا ادبی و دوباره برای تمام شدن تمام انتقادهای مغرضانه و متخاصمانه آن را تکرار کردم ) نمی دانم چطور شد ( واقعا نمی دانم !!) این رباعی را در چند ثانیه نوشتم . این همه مقدمه برای این دو بیت :

بی هیچ دلیل روشنی می دانم

می دانم از اینکه با منی می دانم ـ

خوشحالتر از هزار تا پنجره ای

تو مثل خود خود منی می دانم .

بگذریم . مراسم یادبود شاعر مهربانی  قیصر امین پور روز چهارشنبه ۱۶ آبان ماه  توسط سایت ادبی نانوشته ، در تالار بتهون خانه هنرمندان برگزار خواهد شد . منتظر دیدار همه دوستان از ساعت ۱۷ تا ۲۰ خواهم بود .

 پایدار باشید و امیدوار 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط مه دود |