تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

يقين آرام آب هاي آسوده دنيا !

 زورقي است مانده ، شناور ، بي سرنشين و بي تلاطم بي هيچ سكان و لنگري ، مبهوت آنچه تا افق مي بيند .

سكوت نيم شبان خفته تابستان !

شب پره اي است ، پر گشوده  در پهناي دامنه سياه و حجم خالي ازواقعيت و پر از اوهام خوش .

لاله زار سرخ و سوخته پاي بلند ترين قله ها !

كوهنوردي است ، تنها ، شايسته رحم و بزرگواري ، در تقلاي فتح غرور ناپيدايت .

بيداري صبحگاهان جنگل !

 حديث قديمي ترين انسان ساكن توست ، كه هر صبح با آواي پرندگانت لب به خنده وا ميكرد

آهاي يقين خفته بلند ترين قله هاي مشرف به جنگل !

 بيدار نمي شوي ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط مه دود |

از این / به آن خیابان / قطره خون سرگشته ای / هستم / مانده در رگهای شهر خاکستری / وا/  آ / واره

/ ممتد / کشیده می شوم / و سیگار  / لای انگشت هام / مداد می شود .// (( مقش )) هام را /سفید گذاشته بودم / معلم / مداد را از لای  / انگشت هام / در آورد  / من / سیگار جاش گذاشتم / / تلو تلو /(( در کوچه باد می آید ... ))

 ۱۳۸۶/۹/۵

 

آبی  / روشن هم که باشد / خاکستری را می پوشاند / و روشن بود :/ آتش زیر خاکستر /خود آتش /نیست /خستگی پرواز /پرنده ای است مردنی/هی !/پر /واز/کن!/تیرهای نم کشیده ام /شلیک میخواهند /معشوق دیر کرده عادت ناپذیر //تو می پوشانی ام //تلو تلو /(( در کوچه باد می آید ... ))

 

۱۳۸۶/۹/۵ 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط مه دود |