تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

 

 

 

ديروقت است .دوباره سر و صداي غُرولُند زنش بلند خواهد شد.مست و پاتيل ، از هميشه خرابتر، مي رسد دم در خانه . روي در ، جايي كه بايد كليد بيندازد ، مورچه درشتي را مي بيند . دلش نمي آيد مورچه را بكشد. با كليد « او» را پايين مي اندازد. در را باز مي كند . داخل مي خواهد بشود كه به صرافت مي افتد مورچه را دنبال كند .مستانه راه می افتد. زیرنور زرد لامپ مورچه را می بیند  كه رفته توی حیاط . مورچه مي رود و جلوي درِ راهرو داخلي خانه مي ايستد . در بسته است . مرد دستگيره را  به پايين مي فشارد و داخل مي شود.مورچه جلوتر‌است‌. كُند مي رود ، اما جلوتر است.مورچه مي‌پيچد  تا برود داخل اتاق خواب . مرد پيش از آن در را باز كرده . زنش ، برهنه ، انگار منتظر مردش باشد خوابيده.در روشنايي كمرنگي كه از پنجره به داخل اتاق مي‌ريزد ، مورچه را پيدا مي كند مورچه مي رود جلوتر و مرد پشت‌سرش‌. مورچه بدون توجه به مرد مي رود كنار « زن مرد » دراز مي كشد .

                                                                                                ( رضا رضوی ۱۳۸۲)

 

و اما يك مقاله از من

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت 4:8 قبل از ظهر توسط مه دود |

 ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر
 تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای
 ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت
 آواز گامهای مرا گوش کرده ای


 هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد
 جز من که سالهاست کنار تو مانده ام
 بر روی سنگهای تو با پای خسته ... ، آه
عمری بخیره  پیکر خود را کشاندم


ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف
 آواز آشنای کسی را شنیده ای؟
در جستجوی او به کجا تن کشم ، دگر
ای سنگفرش گم شده ام را ندیده ای ؟

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط مه دود |

شاید  اگه الان سر و صدای این همه چهارشنبه سوری گوش های نیمه سنگینم رو نمی لرزوند .

اگه نگاهم توی شدت نور فشفشه ای که دوستم جلوی صورتم روشن کرد و دودش اشکم رو درآورد آزرده نمی شد .

اگه صدای خانمی که هی تکرار می کرد تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ، نبود.

اگه فکر نمی کردم به اینکه امسال بالای سن دهمین عصر شعر موعود از تمام مسوولیت هام توی اون کناره گیری کردم .

اگه فکر نمی کردم زیارت امسال امام رضا که رفتم چه خواب خوب و مهربون و باور نکردنی بود .

اگه حالا به دوستای از دست رفتم به اونایی که سالهای پیش کنارم بودن و حالا نیستن . به تنها دوستی که برام مونده ، آئورا ، فکر نمی کردم ، برام سخت بود قبول کنم

من همون آدم سابقم

اونقدر عوض شدم که نگرانم . نگرانم همه چی بد از قبل شده باشه .

چیزهای زیادی از دست رفت و چیز خوبی به دست اومد . من که الان دارم می نویسم ، همونی هستم که باید چند سال پیش می بودم . اگه هیچ چی هم بدست نیاورده باشم لااقل حالا دیگه خودمم . بی هیچ تظاهری . بی هیچ رنگی . خودمم و از خودم وحشت ندارم . این خودم بودن رو مدیون خیلی هام . از ن.ع که اول سالم رو باهاش شروع کردم تا آئورا که از همه بزرگتر و مهربونتر و خوبتره . من همین جا از همه دشمنای خوبم هم متشکرم .

از اینکه اونقدر نفرت به من تزریق کردن تا تصمیم های بزرگ بگیرم .

از همه دوستای کوچیکم هم ممنونم که به موقع منو ترک کردن تا تنها درد بزرگ شدن رو با خودم داشته باشم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط مه دود |