تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

شايد ديروز اگر بود حرف ديگري مي زدم ، اما حالا دلم تنگ شده براي فردا كه تويي . بدون علامت تعجب ، كه تعجبي ندارد دلتنگي آدم براي فردايي كه فقط فردا روز خوبي است . دلم تنگ شده ، كه فردا بيايد و فرد برود تا ببينم آيا  تو هستي كه دلم براي فرداي آن تنگ بشود . بدون علامت سوال ، كه مگر مي شود تو نباشي . بدون علامت سوال . نمي شود تو نباشي . تو سالهاست در نبودنت بوده اي . تو هستي بي كه من بخواهم ، كه بودنت منتظر خواستن هيچ كس نيست . نبايد باشد .

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط مه دود |

هر شعرت را چنان بنویس

گویی آخرین نوشته توست .

در این قرن آکنده از رادیو اکتیو

آمیخته به تروریسم

و پرواز با سرعت مافوق صوت ،

مرگ در ناگهان هولناکی از راه می رسد .

هر یک از کلماتت را چنان به کاغذ بسپار

گویی آخرین وصیت تو پیش از اعدام است ،

پیام کوتاهی کنده شده بر دیوار زندان .

حق دروغ گفتن نداری ،

بازی های ظریف لفظی .

هیچ فرصتی باقی نمانده

برای جبران اشتباهاتت .

هر شعرت را

بی پروا بنویس ، بی ذره ای ترحم ، با خون -

- چنان که گویی آخرین نوشته توست . 

از بلاگا دیمیتروا (شاعر ملی بلغارستان ) - ترجمه فریده مطفوی

ARS POETICA

Write each of your poems

. as if it were your last 

In this century , saturated with strontium

,charged with terrorism

,flying with supersonic speed

.death comes with terrifying suddenness

Send each of your words

,like a last letter before execution

.a call carved on a prison wall

,You have no right to lie

.no right to play pretty little games

You simply won't have time

.to correct your mistakes

,Write each of your poems

tersely , mercilessly

.with blood-as if it were your last

 

                 BLAGA DIMITROVA

(TRANSLATED BY : FARIDE MOSTAFAVI)                 

 

 





Powered by WebGozar

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/10ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط مه دود |

 

 

شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بشکند

زلف زلف توست اما رشته جان منست

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط مه دود |

 

داره کم کم دوباره نزدیک می شه ، اما عجیب که امسال خیلی زودتر رسید . خیلی زودتر .

امسال یازدهمین عصر شعر موعود با کمک صاحبش برگزار می شه و من سال پیش از مسوولیت ستاد اجرایی کناره گیری کردم . حس می کردم دیگه از اون بکارت روحی و لیاقتی که باید باشه تا با یه نیت خالص و پاک این برنامه رو برگزار کنیم برخوردار نیستم . اما این حس غریب رو چه کار کنم؟همون حسی که هر چی به عصر شعر نزدیک تر می شم بیشتر منو توی خودش گرفتار می کنه .

بارها گفتم یه حس دلتنگیه . و هر چی برنامه نزدیک تر می شه گرمای تب قبض و بسط روحم بیشتر می شه . اینکه گاهی اقات آدم رو با یه اسم بزرگ دیگه بشناسن  ، مسوولیت آدم رو بیشتر می کنه . و آدم نگرانه نکنه آبروی معرفش رو ببره . شاید به همین خاطر بود از روزی که یه نفر به من گفت من شما رو تو عصر شعر موعود دیدم و با اون برنامه میشناسم تنم لرزید و خواستم تا روزی که حداقل مقدار غلبه بر نفسم رو پیدا نکردم ، به اجرای مستقیم نزدیک نشم .

اما با تمام این اوصاف داره باز دلتنگیه شروع می شه . امسال یکی دیگه از بچه ها ، که چند سالیه درگیری های ذهنی داره با کمک خدا می خواد یازدهمین عصر شعز موعود رو برگزار کنه . این هم لینک وبلاگ ستاد برگزاری عصر شعر موعوده . امیدوارم سر بزنید و حداکثر یاری رو برسونید . بدونید تمام کسایی که در روز عصرر شعر در این برنامه حاضر می شن ، به دعوتنامه ای که از پیک دلشون بهشن رسیده معترفن .

امسال من اگر زنده باشم منتظر اومدنتون هستم

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط مه دود |