تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است

چقدر تماس بي پاسخ داشتم اين هفته كه گذشت . دو روز تعطيلي را هم كه آمدم نشستم توي دفتر كارم . خستگي عجيب آدم را توي خودش گرفتار مي كند گاهي اوقات . با خودم فكر مي كنم ، دارم براي بچه هايي كار مي كنم كه يك روز توي خيابان هاي اين شهر قدم مي زنند و لا اقل يك دوتاشان كه مثل من فكر مي كنند مي گويند : آن قبلي ها چقدر زحمت كشيده اند توي شهرداري .

خواب آشفته تا دلتان بخواهد آمده توي شب هام . هر روز كارم شده زنگ بزنم به كساني كه توي خوابم بوده اند مبادا زبانم لال اتفاقي برايشان افتاده باشد . هرچند بعد از رفتن داوود كريمي برادر خوانده اي كه زود رفت تا بديهايم بيشتر از آن خسته اش نكند يك جوري بي حسي موضعي گرفته ام به مردن آدمها . سخت  است به اين فكر كني كه ديگر صداي يك نفر را جز توي فيلمهايي كه ازش داري يا توي دايره بسته ذهنت جاي ديگري نمي شنوي .

آدم عادت مي كند . فقط زبانم لال رفتن يك نفر است كه مرا با خودش مي برد حتي اين رفتن اگر براي هميشه نباشد.

دلم يك تلخي را مي خواهد كه ته زبانم را بگيرد و مجبورم كند سگرمه هام را ببرم توي هم . دنيا همه چيزش موافق شده .

راكد است . اين ابرها را هم كه بهش اضافه كني انگار دارم توي اطراف يكي از مردابهاي  انزلي زندگي مي كنم با اين فرق كه مرداب توي خودم است . اگر آئورا نباشد- زبانم لال اين زندگي را مي بوسم و دو دستي مي گذارمش روي طاقچه و صفحه آخر شناسنامه ام را مي دهم پر كنند .

اصلا براي شما چرا نشسته ام و اينقدر سياه مي گويم . آئورا كه بي حوصله مي شود ، از من انتظار حوصله نداشته باشيد. چند روزي است كه حوصله مثل گل سرخش تنگ آمده . خسته و آزرده ديدنش مي كشدم . بدم مي آيد از اين دنيا كه او را  غمزده  مي كند گاهي .

مي خندد . مي دانم براي خاطر من .

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط مه دود |

از اين همه حرف زدن هيچ چي عايدمون نمي شه . بذار ساكت توي چشاي هم خيره بشيمو سعي كنيم دستاي دل همو بخونيم . من كجاي كف دست دل تو ام ؟ وقتي مي پرسي تو كجاي دل مني ، نمي دوني كه تو توي دلم نيستي . تو توي همه جونم حل شدي . كجاي من نيستي ؟ اين رو بپرس تا يه كلمه بگم هيچ جا!

وقتي بي حوصله مي شي هم شيريني . مثل شيريني تلخ كاكائو .

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط مه دود |