تبليغاتX
... بیابان را سراسر مه گرفته است
مـروز امیــــر در میخـانه تویـی تو                            فـریادرس ناله مســتانه تویــی تو

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد                         آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو

معاونت اجتماعی و فرهنگی شهرداری اسـلامشهـر با هـمکاری مؤسسه مردم نهاد پرنیان اندیشه دوازدهمین عصر شعر موعود را به مناسبت سالروز میلاد مهدی موعود (عج) برگزار می‌کند.

علاقه‌مندان می‌توانند حداکثر پنج قطعه از آثار خود را با محتوی آزاد و یا اشعاری با مضمون موعود و انتظار، تا تاریخ ۱۳/۵/۱۳۸۸ به آدرس اینترنتی دبیرخانه به نشانی www.moudpoem.com ارسال و یا از طریق آدرس پستی استان تهران، شهرستان اسلامشهر، میدان قائم(عج)، فرهنگسرای الغدیر مکاتبه نمایند. به برگزیدگان این محفل ادبی جوایزی به رسم یادبود اهدا خواهد شد.
کسب اطلاعات بیشتر و ارسال آثار از طریق سایت عصر شعر  موعود امکان پذیر است .


تلفن تماس: ۲۴۶۴۶۲۱- ۲۴۶۰۶۰۷ (با پیش شماره ۰۲۲۸)



نمابر:۲۳۵۶۲۰۳ ( با پیش شماره ۰۲۲۸)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط مه دود |

یک روز تو

 

چشم هایت را می گشایی و بلافاصله می فهمی پاسخ تلفن همراه تو به التماس دست های آنکه شماره گرفته  است که چشم های تو را باز کرده است . تلفن را از کنار دستت بر می داری و دکمه پاسخ را می فشاری .

-       سلام عزیزم . بیداری ؟

-       آره . قربونت برم

-       خدا نکنه . دوستت دارم

-       منم دارم

-       می خوایی باز زنگ بزنم یا بیدار شد ی؟

-       نه بیدارم . مرسی

-       باشه من باز شیش زنگ می زنم

-       باشه عزیزم

کش و قوسی به تنت می دهی و در احساس خوش شنیدن صدای آنکه دوستت دارد غرق می شوی . پلک هات روی هم می افتد و تو با سنگینی آن کنار می آیی . پانزده دقیقه کوتاه ، فکر کردن به اینکه در آغوش صاحب صدا بخوابی لذت بخش است .

دوباره صدای تلفن بر می خیزد .

-       جانم عزیزم

-       سلام بیداری ؟

-       آره عزیزم بیدارم

-       باشه

و صبح آغاز می شود . بر می خیزی . کمی به اطراف خیره می شوی . برادر ها و خواهرهات گوشه و کنار خانه آرام گرفته اند . بی صدا ، مثل هوا بلند می شوی . باید آبی به دست و صورتت بزنی . به دستشویی می روی و در آینه به خودت ، به چشمهات خیره می شوی .

- یعنی منو دوست داره ؟

بعد از این همه مدت  بی مهابا می گوید دوستت دارد . بی آنکه هیچوقت به این فکرکند که آیا تو هم دوستش داری یا نه؟ دوستش داری و خودت هم این را می دانی .

آب صورتت را می نوازد . دوباره مشتی دیگر آب به صورتت می زنی . به بچگی هات برمی گردی و چند باره حجم بیشتری از آب را توی دست هات می گیری و به صورتت می زنی . دوباره توی آینه خیره می شوی .

-       دوستم داره ! حتماً!

می آیی اتاق خودت . شانه را دست می گیری و به جان موهات می افتی . هر بار که مویی روی شانه می ماند بر می داری و مچاله می کنی . به این فکر می کنی که او موهای تو را که از سرت جدا می شوند ، توی جیبش می گذارد .

-       این موها حرمت دارند . برای عشق منند .

لبخند می زنی .

-       خندتو دوست دارم . دیوونم می کنه . لبات که به خنده وا می شن قشنگ ترن . خیلی دوستت دارم

موهات را جمع می کنی پشت سرت و می بندی . لباسهات را بر می داری که عوض کنی . کدام پیرهنت را ؟ کدام یکی را بپوشی ؟ پیرهن سرخابی را دست می گیری . سینه بندت را محکم می کنی و روی آن پیرهن بی آستین سرخابی را می پوشی . دستی رو برآمدگی سینه ات می کشی و دست  او را می بینی که دارد  آنها را مشت می کند  و با ولعی سیری ناپذیر لابه لای لب هاش می فشارد و می مکد . تنت می لرزد . احساس خوشایندی چشم هات را می بندد  و می گشاید . دارد دیر می شود .

تلفن همراهت را که زنگ زده از جلوی آینه بر می داری و دکمه پاسخ را می فشاری

-       بیدار شدم جیگرم

-       باشه هر وقت رسیدی سر کار بهم زنگ بزن

-       باشه چشم

-       من هم الان راه می افتم .

-       باشه مراقب خودت باش

به روزهایی فکر می کنی که هر روز صبح نه با صدایش که با بوسه او بیدار خواهی شد و نه با فکر او که در کنار او به زندگی سلام خواهی داد .

راه می افتی تا سر خیابان ، هنوز صدای او که گرمت کرده در گوشت می پیچد . چقدر دوست داری وقتی صبح صدای خواب آلوده اش مسحور و مست بیدارت می کند . چقدر دوست داری . به محل کار که می رسی بلافاصله تلفن را برمی داری و شماره او را می گیری . تا صدای زنگ تلفن به صدای او منتهی بشود نگرانی که نکند دوباره خوابش برده باشد . از اینکه دیشب با حرفهایت باعث شده ای دیر بخوابد ، غصه دار می شوی .

-       سلام جیگری نفسی زندگی خانومی من

انگار نه انگار دیشب تلخ ترین حرفها را شنیده باشد .

-       سلام . کجایی؟

-       باز خواب موندم . تو کجایی ؟

-       چرا ؟ آخه تو منو بیدار کردی که !

-       خب باشه . من رییسم بایدیه فرقی بابقیه داشته باشم یا نه !؟

می خندی .

-       از دست کارای تو !

می خندد .

-       از دست کارای خودت !

-       باشه . رسیدم سر کار خبر می دم بهت

-       عالیه . زود برو .

-       هر وقت تونستی بهم زنگ بزن .

-       باشه عزیزم

-       دوستت دارم

-       منم دارم

گوشی را می گذاری و به ساعت خیره می شوی

شروع می کنی . ظهر که می شود تازه فرصت سرخاراندن پیدا می کنی . هر یک ساعت یک پیام کوتاه رسیده .

-       دوستت دارم

-       خسته نباشی عیال

-       جیگرم چطوره

-       دوستم داری هنوز ؟

نمی دانی جواب کدام را بدهی . شماره هشت را و بعد  دکمه تماس را می فشاری . بعد از چند بار بوق کوتاه صداش توی گوشت می پیچد .

-       سلام دردونه

-       سلام عزیزم . ناهار خوردی ؟

-       نه اما الان یه چیزی می خورم .

اخم می کنی . این کارهاش عذابت می دهد . خیلی با بقیه فرق دارد . تا پای جان کار می کند . ازاینکه گاهی اجازه نمی دهد تا از کارهاش سر در بیاوری ، احساس خوبی نداری .

-       عزیز دلم یه خرده به فکر خودت باش . من شوهر بی جون نمی خوام ها !

-       چشم عزیزم . همین الان می رم یه چیزی پیدا می کنم و می خورم .

می دانی به خاطر تو این را می گوید و تاشب که برسد خانه بعید است چیزی بخورد . آنقدر کار دارد که نتواند حتی یک ساعت برای غذا خوردن وقت بگذارد .

-       به کارت برس . هروقت سرت خلوت شد بهم زنگ بزن

-       باشه شوهر

-       دوستت دارم

-       منم دارم

گوشی را می گذاری و لیوان آب را در دست می گیری . صداش همیشه آرامت میکند . همیشه. حتی وقتی عصبانی هستی و او را طرد می کنی . آرام گوش می دهد و آخر سر با بغض با تو خداحافظی می کند . هر بار با خودت قرار می گذاری : دیگر اینطور با او حرف نزنی . اما نمی شود . آآآنقدر در اطرافت دردسر هست که نتوانی به وعده ات عمل کنی . میدانی هیچ کس به اندازه او حرفهایت و دغدغه هایت را نمی فهمد .

کیفت را بر می داری که راه بیفتی . او ساعتی است کمی پایین تر از محل کارت منتظر است . مثل هر روز ، تا تنها یک ساعت یا حتی کمتر در کنار تو به خانه تان برسی . هرچه فکر می کنی یادت نمی آید کسی تا به حال اینقدر برایت وقت گذاشته باشد  . چند ساعت راه را بر خود هموار می کند . به محل کارت می آید تا برای همین چند دقیقه کم در کنارت باشد. می دانی . می دانی چقدر دوستت دارد . آنچه نمی دانی اینست که چرا اینقدر ناخواسته باعث آزارش شده ای . دوستش داری و می دانی باعث خوشبختی توست . اما تردید بدی دامنگیرت است .

تا خود خانه با دست هایت با نگاهت با ایما و اشاره ات با او حرف می زنی . لذت و آرامش را در چشمان او و در ته دلت حس می کنی . وقتی از او جدا می شوی . هنوز چند قدم از تو دور نشده که حس می کنی چیزی را گم کرده ای . بارها گفته که او هم این احساس را دارد . عادت نیست . دلبستکی عجیبی است که در تو ریشه دوانده . در تو و او . آنقدر زود به او دل داده ای که گویی سالهاست با او زندگی کرده ای . تنگاتنگ .

تا به خانه برسد نگران تن خسته اویی. می رسد و خبر می دهد . خیالت راحت می شود .

لباسهات را می کنی و به حمام می روی . دستهاش را می بینی که از پشت روی سینه هات می لغزند . صورتش را می بینی که به صورتت چسبانده و توی گوشت ، دلنشین ترین حرفها را زمزمه می کند . لبخندی روی لبهات می سُرد . آرام می شوی . یک آن همه آنچه در آینه بود به جهنم تبدیل می شود . چه قدر بد . واقعیت دوباره برگشته لبخند روی لب هات می ماسد .

گرمای سشوار برقی دارد حالت را بد می کند . تلفن را برمی داری . تماس بی پاسخ و دوباره او . شماره هشت را و بعد  دکمه تماس را می فشاری . دوباره بعد از چند بار بوق کوتاه صداش توی گوشت می پیچد . لبخند دوباره بر می گردد .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط مه دود |

دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست

.

 .

از پا فتاد زخمی زخم زبانتان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط مه دود |